تو شعر میخوانی...

اگر خط خوشی دارم تمام علتش این است - که خط چشم هایت را همیشه مشق میگیرم

تو شعر میخوانی...

اگر خط خوشی دارم تمام علتش این است - که خط چشم هایت را همیشه مشق میگیرم

۳۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل» ثبت شده است



نام تو را در خاطرم لبریز میخواهم
یاد تو را ای شعر شور انگیز میخواهم

سبزینگی توامان شاخه هایت را
از سیستان تا پهنه ی تبریز میخواهم 

فرقی ندارد گندم از دست که بستانم 
خاک تو را _ای عشق!_حاصلخیز میخواهم

آنسوتر از رنگ و نژاد و مذهب و آیین
خالی تو را از دیده ی تبعیض میخواهم

ایران! تو را در نبض جان دوست دارانت
با رقص خون آمیز هر دهلیز میخواهم

ای محشر زخم آشنای لاله های سرخ
پاینده ات تا روز رستاخیز میخواهم

محمد صادق امیری فر

چند بیت از غزلی تازه

برای ایران و درد هایش....

یلدایتان هم مبارک باد🍉❤



نام تو را در خاطرم لبریز میخواهم
یاد تو را ای شعر! شور انگیز میخواهم
سبزینگی توامان شاخه هایت را
از  سیستان تا پهنه ی تبریز میخواهم 


محمد صادق امیری فر

هزاران روضه از دست رفیقان بر زبانم باد

و مشت نوحه های سوزناکش بر دهانم باد


کمان از روی دوشم برد و زین از زیر رانم راند

رکب از راکب چرخ رفاقت نوش جانم باد


نشان همنشین تازه ای در آستینم نیست

که این داغ به پیشانی نشسته همنشانم باد


به سنگ قبر این حبس ابد خورده کتابت کن:

نفس ارزانی ارزن سرای همگنانم باد 


مخوان حمدی! که گورم را بلرزانی به پاداشش

بخوان شعری که مرهم بخش زخم استخوانم باد



محمد صادق امیری فر



برادرانه به من اعتماد خواهد داد

همان کسی که سرم را به باد خواهد داد


خدا به داد گناهان من اگر نرسد

دیانتم ثمری از فساد خواهد داد


محمدصادق امیری فر

ما به جای سم

 رنج خورده بودیم 


    و با سیگار 

          سختی کشیده بودیم


 دوست داشتنت اتفاقی نبود

نه در یک نگاه...

     نه با یک سخن...


شعر هایم را به گوش باد که میخواندم

ابتدا تو می شنیدی


ما لبریز از یکدیگر بودیم

    و  شاید 

            جدایی

      تنها راهی بود که 

          _با آن حجم از عشق_

                          باید طی میشد.



محمد صادق امیری فر

گوی سبقت را ازین بازنده ی تنها گرفت

ذره ذوقی داشتیم افسوس که دنیا گرفت


دور گردون هیچ روزی بر مراد ما نرفت

روز و شب آمد قرار از روزگار ما گرفت

 

ریشه هایم خشک شد وقتی که دیدم باغبان

گرمی کاشانه اش را از تن افرا گرفت


آسمان با رقص نورش موج ها را خواب کرد

ماه مروارید را از سینه ی دریا گرفت


پاک کردم بیت های بیشماری را به اشک...

حرف هایم تا به پشت شعر هایم جا گرفت


■؛


تا سرانجام غزل با بغض حرفم را شنید

تا که بردم دست در گیسوش باران پا گرفت


محمد صادق امیری فر


●نفس آخر زمستان بود...

 با شمیم بهار تا آمد
شاپرک ها پی نشانه شدند
و صدای قدم زدن هایش
بیت های یک ترانه شدند

●پشت شیشه نگاه میکردم...

با وقار تمام وارد شد
عطر گل ها پی اش روانه شدند
کهنه پا خورده های خانه ی ما
فرش هایی هزار شانه شدند

● حال من در مقابلش بودم...

چشم هامان به هم گره خوردند!
رشته هامان تمام پنبه شدند
پی ابراز "دوستت دارم"
شعر ها بهترین بهانه شدند!

●  شاعری خود سیاستی دارد...

"دزدی بوسه" بیت خوبی بود
 فکر "صائب" به کار می آمد
نقشه ام پا گرفت و بعد از آن...
لحظه هایی که عاشقانه شدند

● حال آشفته را پریشان کرد...

 سرخود را به سینه ام چسباند
بغلم آسمان خوبی بود
من پلنگی و ماه در آغوش...
پنجه هایم شبیه شانه شدند

● باقی اتفاق را بگذر...

دست هایم شبیه یک نامه
حرف های نگفته در دل داشت
مهر بوسه به نامه ام زد و گفت:
دست هات محرمانه شدند!

● میبرد شعر آبرویم را ...

به گمانم نگفته را گفتم
نامه محرمانه را خواندم
همه ی داستان ما این بود
خاطراتی که شاعرانه شدند


محمدصادق امیری فر

بس کن!نگو هی دست بردار از گناه خود

هرگز! پشیمان نیستم از اشتباه خود


پیغمبری که مکتبش را میپرستیدم

اعجاز چشمانش کشاندم در سپاه خود


بی آنکه سودای شریعت در سرش باشد

مومن به صف میکرد پشت هر نگاه خود


وقتی قدم میزد میان کوچه های شهر

دل میربود از عابران رو به راه خود


دستان گرمش را ندارم این زمستان...هااا

باید بگردم در پی شال و کلاه خود


چندیست دنبال تو ام! خوش آمدی ای عشق

منت نهادی بر یتیم بی پناه خود


محمد صادق امیری فر 


نگاه کن به جهان عاشقانه ها کم نیست

برای از تو سرودن بهانه ها کم نیست


به آیه آیه ی شعرم اگرکه خیره شوی

برای اهل تفکر نشانه ها کم نیست


اگر "زبان" نگشایم به شکوه باکی نیست

در آتشی که نشاندی "زبانه ها" کم نیست


گمان مبر که "خزان" است فصل لب هایم

که بار بوسه ی در این "خزانه ها" کم نیست


کجاست بعد تو زلفی که راضیم بکند

کجاست مثل تو؟!هرچند شانه ها کم نیست


#محمد_صادق_امیری_فر

"هفت" آسمان را گشته ام با چهره ای بیمار

پیدا کنم _شاید_ برای زخم خود "عطار"
 

محمد صادق امیری فر
از غزل جدید