تو شعر میخوانی...

اگر خط خوشی دارم تمام علتش این است - که خط چشم هایت را همیشه مشق میگیرم

تو شعر میخوانی...

اگر خط خوشی دارم تمام علتش این است - که خط چشم هایت را همیشه مشق میگیرم

دنیای جالبی ست

دفتر حاظراتم را نگاه میکردم . پارسال این موقع تازه از امتحان هایم فارغ شده بودم و داشتم در تهران آموزش برای یک کار میدیدم و ابدا در خاظرم هم نمیگنجید که 1 سال دیگر در این ساعت شب نشسته باشم و نظریه های ادبی بخوانم برای امتحان ترم اول ارشدادبیات...

مکانیک کارشناسی کجاو ادبیات ارشد کجا.

بگذریم

قصیده ای ست در مدحت چاقو که بخشی ش را مینویسم

 

 

 

دلکش و دلربا بود چاقو

قاتل اشقیا بود چاقو

شکم فربگان ز هم پاشد

چه سریع الرضا بود چاقو

کشتی کفر را به هم ریزد

مسلم ناخدا بود چاقو

لاغران را که زور بازو نیست

کیفر وخون بها بود چاقو

هر که بیماری اش بدون علاج

شود او را دوا بوود چاقو...

.

.

.

.

.

راه اگر گم کنی به شهر غریب

رهبر و رهنما بود چاقو

.

.

.

.

چه نفوذی به سینه ها دارد

گوییا "ربنا" بود چاقو

.

.

.

.

.

.

الغرض از هر آنکه من دیدم

بیشتر پارسا بود چاقو

بیشتر با وفا بود چاقو

بیشتر با خدا بود چاقو.....

 

دخیل بسته ام امشب به گفته ای و کلامی

دل شکسته ی خود را سپرده ام به سلامی

.

.

.

مرا بس است که مهر رضا زنی تو به شعرم

چه باک اگر که نباشد به ذوق خاصه و عامی....

 

 

 

محمد صادق امیری فر

 

 

 

۲۹ اسفند ۹۸

امروز برای انجام کاری به‌بانک رفتم، بسته بود! هاج و واج و گیج و منگ نگاه ساعت کردم و دیدم ۱۰:۳۰ است! هر چقدر چپ و راست و بالا و پایین کردم دیدم دلیلی ندارد در این وقت روز بانک بسته باشد.

عینکم که بخاطر ماسک روی صورتم مدام بخار میزد را بالاتر گذاشتم و دستکش هایم را مرتب کردم و از آقایی گه داشت رد میشد پرسیدم

-ببخشید شما میدونید چرا بانک بسته است!؟

_چون ۲۹ اسفند تعطیله خب!

_عههههه! فردا عیده؟!؟ راس میگینا! اینقد مشغله ها زیاد شدن که عید رو یادمون رفته؛ خب مبارکه ممنون😊

.

خب مبارکه! عیدتون شاد و دلاتون بی غم.💚🌱

حرفی ندارم.

چند ماه است که واژه هایم را گم کرده ام.

خدا میداند دیگر کی بتوانم پیدایشان کنم ، شاید همین امشب و شاید چند ماه و سال دیگر در یک روز مه آلود انتهای کوچه ای بن بست.

لوریس گفت: اما عشق همین است، قرار نیست که تنها نام هر احوال خوشی را عشق بگذاریم و زمان سختی ها که رسید از زیر بار نامش شانه خالی کنیم.
ما طعم خوش دوست داشتن را مزه مزه کردیم و حالا دیگر وقتش رسیده که پای مصیبت هایش بنشینیم!
جدایی هنوز آغاز این مصیبت هاست!
زندگی به آسانی دست از سر کسانی که در قلمرو اش شادمانی کرده اند برنمیدارد.....!

 

طعم خوش دوست داشتن
ماریا پلوا

 

 

 

 

 

 

پ.ن

راستش این متن رو خودم نوشتم به صورت ذهنی از یک داستان تخیلی ذهنی ولی خب دیدم من و چه به این حرفا اینو باید ماریا پلوا نوشته باشه در کتاب طعم خوش دوست داشتن😂

 

ای مهربان که گم شده ام در هوای تو
با من بگو چه میگذرد در خفای تو
آنجا کنار تو که نشسته ست جای من
امشب که هست خاطرت اینجا به جای تو!؟

 

 

محمد صادق امیری فر

 

 

.

پ.ن:

هوای دل های شما چگونه است!؟

سلام.

حدود چهار سال و نیم از احداث این وبلاگ گذشت...شروعش مال روزگارانی بود که دیگر کمتر کسی قصدساخت وبلاگ میکرد و ماندنش تا الان هم چیزی جز یک علاقه ی فطری به مکان های ساکت و خلوت نیست

هر چند سالیانی باشد که بازخوردی از آن نیافته باشی.

الان که ساعت 10:08 دقیقه است درون کتابخانه دانشگاه آزاد کرمان نشسته ام و به کتاب های ادبی فلسفی قدیمی که از کتاب فروشی دست دوم گرفته ام نگاه میکنم

فکر میکنم به سلف غذا که ساعت 11 باز میشود

به ساعت 11.30 که کلاس طراحی موتورهای حرارت داخلی دارم

به آینده و به این که آیا چندین سال بعد با خواندن این سطور چه حالی به من دست خواهد داد....

زندگی رفت و آمد سختی ست و تنها آنکس که بهتر بتواند تاب بیاورد پیروز ماجرا ست.

 

من کیستم!؟ همان که در این دشنه زار شب

خیری ندیده از نفحات سپیده ای!

آه ای وطن! کلاف گره خورده از دو سر

مرگا به من اگر که تو در غم تنیده ای!

 

محمدصادق امیری فر

رفیقی جز لباسم بغض هایم را نمیفهمد
خدا را شکر ما را گوشه های آستین مانده ست....

 

محمد صادق امیری فر

 

 

پ.ن

16 آبان 98 ، آفتاب غروب کرد و شب خودش را برای همیشه در خانه ما انداخت.

پدرم آسمانی شد. 

 

 

گویی امروز اول پاییز

همه از دوری تو میگفتند

خش خش برگ ها زبان بود و

همه ی کوچه ها دهان بودند

 

محمد صادق امیری فر

 

 

پ.ن

یاد باد آن زمان که دستانم در پی ختم این جهان بودند